تبلیغات
ورق پار ه های شبانه من

ورق پار ه های شبانه من

این را برای مادرم نوشته ام اما خیلی دیر................!!؟؟

می نویسم برای تو
از دوستت داشتن ها
از احساس خود
از تصویر چهره زیباو مهربان تو
از لحظه های عاشقانه
به مرحمت لحظه های ناب با تو بودن
از دریچه چشمان تو
که خدا را در آن دیده ام
سلام
ای واژه زندگی هرروز من
               لبخند بزن
رهایم نکن
تو که هستی...من.....نیستم
واین گونه نیستی ست که مرا به هستی خواهد رساند
از...من....به...ما
تو مرا کامل میکنی
            نجات خواهی داد
ای بال های پرواز من
ای گمشده دنیای درون من
همیشه بمان
تا هرروز از دریچه چشمان تو
با خدا ملاقاتی کنم
بمان
     همیشه با من بمان
                دوستت دارم
                   ........مادر......


نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور 1389 ساعت 05:10 ب.ظ توسط نظرات |

اینجا
نقطه ی صفر احساس است
در واپسین ثانیه ها
و تو چه می دانی
یه جرعه مرگ را نوشیدن
تا کدامین پنجره
پر پروازم می دهد ...
شانه های مرا
دیگر تاب تحمل بار سنگین پیکر بی جان مهرتان
نیست ...
سفری شبانه ام
شاید !

نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد 1389 ساعت 03:05 ب.ظ توسط نظرات |

راه دوری است، و پایی خسته.


تیرگی هست و چراغی مرده.


 


می کنم، تنها، از جاده عبور:


دور ماندند زمن آدم ها.


سایه ای از سر دیوار گذشت،


غمی افزود مرا بر غم ها.


 


فکر تاریکی و این ویرانی


بی خبر آمد تا با دل من


قصه ها ساز کند پنهانی.


 


نیست رنگی که بگوید با من


اندکی صبر، سحر نزدیک است.


هر دم این بانگ برآرم از دل:


وای، این شب چقدر تاریک است!


 


خنده ای کو که به دل انگیزم؟


قطره ای کو که به دریا ریزم؟


صخره ای کو که بدان آویزم؟


 


مثل این است که شب نمناک است.


دیگران را هم غم هست به دل،


نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1389 ساعت 05:18 ب.ظ توسط نظرات |

سلام

جویای احوالت نمی شوم می دانم توهم ،هم چون من دلتنگی

می خواهم از آخرین دیدارمان بنویسم، می دانم که خوب به یاد داری

من و تویی در میان نبود ،من، تو بودم ،تو،من بودی، یک تن،یک روح بودیم

یادت هست،گفتم کاش دنیا بایستد و من در آغوش تو به پایان رسانم زندگی را

گفتی:ما ازآن هم نیستیم

گفتم:فاصله ها نمی تواند تو را از من بگیرد

خواستی زندگی ام را بی تو بسازم،خواستی فراموشت کنم و غصه نبودنت را نخورم

اعتراف می کنم عهد شکستم،روزها به یاد توام ،شب ها سربر سینه تو، در آغوش گرمت ،آرام می گیرم

حتی خیال حضورت زیباست

عزیز من

وقتی دلم می گیرد و اشک در چشم هایم حلقه می زند یاد می آورم تو توان دیدن اشک هایم را نداشتی

نمی دانی چه سخت است نَگِریستن

نبودنت را فریاد می کشم در سکوت خویش

نفرین به روزگار

.....نفرین به فاصله ها

من تو را با جان و دل می پرستم

دوستت خواهم داشت تا انتهای بودن

.کلام آخر، من بی تو نمی توانم


نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1389 ساعت 02:19 ب.ظ توسط نظرات |

ساعت پنج صبحه
بی خوابی زده به سرم
مثل هر شب ,
رنگ آسمان مثل همیشه نیست
به نظر سرخ می آید
تاریک و سرخ
مثل وقتهایی که می خواهد برف ببارد ,
هوای قدم زدن افتاده به سرم
لباس می پوشم ,
و از خانه میزنم بیرون ,
صدای بستن در خانه , می پیچد توی سکوت مطلق کوچه :
- تق
احساس می کنم چند جفت چشم , شاید , از پشت پرده های سفید پنجره های نیمه باز , به من نگاه می کنند
شاید ,
شاید هم نه ,
شاید همه خوابیده باشند
پشت پنجره های نیمه باز با پرده های سفید لرزان در باد
اینهمه سکوت , اینهمه تنهایی در امتداد کوچه های خلوت و کشدار
به خانه های سر به آسمان کشیده نگاه می کنم
چراغ ها خاموش است
پشت هر پنجره ای شاید آدمی فارغ از تمام خستگی های روزانه اش , در خواب خویش می غلتد
خواب خوب است
خواب مثل سفر است , از اینجا به همه جا
خواب شبیه شنا می ماند
در اعماق رویاهای غلیظ ناگفته
و بی خوابی درست شکل تنهایی است
گاهی خوب , گاهی کسالت بار و کشنده
شروع می کنم به قدم زدن
یک , دو , سه , …
صدای بر هم خوردن کفش و آسفالت , من را به یاد خیلی از خاطراتم می اندازد
شب , و سکوت مواجش , آدم را وادار می کند به همه چیز دقت کند
همه چیز در شب , در اعماق شب , بسیط تر و قابل فهم تر می شود
مثل صدای خش خش , از لانه کلاغ های روی درخت سپیدار
وقتی که کلاغ ماده , نگران از سرمای هوا , با نوک سیاه و بلندش , تخم هایش را بیشتر در گرمای خود , فرو می کشد
مثل کور سوی نوری از پس پنجره ای بسته , که پشت آن , دختری در انتظار رسیدن صبح
غوطه ور در خاطرات گذشته اش , آهسته اشک میریزد
مثل صحبت های عاشقانه گربه ای که در میعادگاه , به انتظار معاشقه شبانه دیگری با معشوقه اش , نشسته است و به زبان خویش , ترانه های محزون می خواند
مثل خود آدم , که بیشتر با خودش , خودمانی می شود
مقصد نامعلوم ,
کوچه هایی را دوست دارم که یا خیلی پهن باشد یا خیلی باریک
با لب دوزی هایی از درخت و آسفالتی از شبنم صبحگاهی
قدم می زنم , آهسته و پیوسته
موسیقی ملایم زندگی , تق , تق , …
اینطور وقت ها , بیشتر میفهمم که هیچکس از حال هیچکسی خبر ندارد
نه من از حال آدم های غلتیده در خواب
و نه آنها از حال من
روشنایی , نرم نرمک زیر پوست شب نفوذ می کند
قطره های ریز باران , مثل بوسه های تند و شرمگینانه , روی صورتم می نشیند
صبح و طراوت و باران
تلفیقی از هنر و عشق و تولد
نفس عمیق می کشم
هوای تازه , هوایی که یک شب را خوب و راحت خوابیده , ریه هایم را مهمان عطر خاک باران خورده می کند
زندگی , شاید , زیباست
شاید , هر شب تا صبح باید به همین موضوع فکر کنم
موضوعی که همیشه برای فکر کردن به آن , وقت کم می آورم
صدای تیک تاک ساعت رومیزی ام , نمی گذارد به زندگی فکر کنم
یک جور ترس می اندازد توی دلم
صدای تیک تاک هم مثل صدای قدم زدنهای من , یک جور موسیقی برای زندگیست
صدای که انعکاسش , در شب , عمیق تر و هراس انگیز تر می شود
باران , بوسه هایش را درشت تر می کند و شرم را از میان بر میدارد
یک جور معاشعه خیس و بی شرمانه
باران , در میان کوچه , در خلوت صبحگاهی , مرا در بر می گیرد
تنگ و خیس
عریانم می کند
با بوسه هایی که شروعی سرد و نفوذی آتشین دارند
باران , دست می کشد به تمام تنم ,
بی پروا و ساده
قدم هایم آهسته تر می شود
شب , رفته است
و صبح , ابری و پنبه ایست
نرم و سفید
مثل پوست صورت مادربزرگ ,
سرو کله آدم ها پیدا می شود
با چشم های پف کرده از خوابی عمیق
صدای ماشین ها می آید , و صدای بوق ها و بوی دود ها
نه ,
دیگر نه صدای قدم زدن هایم را می شنوم , نه صدای خش خش لانه کلاغ نگران را
و نه از کور سوی نور پشت پنجره دخترک تنها خبری هست
راه خانه نزدیک است
و باز هم تمام چراغ ها , خاموش
ابرهای آسمان راه را برای آمدن خورشید باز می کنند
باران معاشقه اش را نیمه کاره رها می کند
من , روبروی در خانه ایستاده ام
در را باز می کنم و و پشت سرم محکم در را می بندم
صدایش خیلی بلند است
اما صداهای بلندتری هم هست
مثل صدای همهه آدم ها و بوق ها و ماشین ها و …
خوابم می آید
پرده را می کشم
لباسهای خیسم را می کنم
روی تخت دراز می کشم و با چشم های بسته
شب را دوباره زنده می کنم
اینبار ,
پروازی عمیق
در غلظتی رخوتناک
صدای نفس های شمرده ام می آید ,
آرام و عمیق
مثل صدای قدم زدن
عقربه های ساعت رومیزی , ایستاده , من را تماشا می کنند
ساعت رومیزی ,
می داند وقتی می خوابم , نباید قدم بزند روی پرواز من
روی میز یک لیوان پر از آب است
و توی لیوان آب ,
دو دانه باطری قلمی ,
خدا کند امروز , خواب نمانم ….

Untitled


نوشته شده در سه شنبه 8 تیر 1389 ساعت 03:51 ب.ظ توسط نظرات |

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم

نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد 1389 ساعت 02:36 ب.ظ توسط نظرات |

اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار
از من نپرسید
« بالت . . . »

تقصیر من نبودکه با این همه . . .
که با این همه امید قبولی
در امتحان ساده‌ی تو رد شوم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
           بد شدم

 

 


نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد 1389 ساعت 02:09 ب.ظ توسط نظرات |


Design By : Pichak